معنای زنده بودن من با تو بودن است .
نزدیک,دور
سیر,گرسنه
رها,اسیر
دلتنگ,شاد
آن لحظه ای که بی تو سر آید مرا مباد!
مفهوم مرگ من
در راه سر افرازی تو,در کنار تو
مفهوم زندگی است.
معنای عشق نیز
در سرنوشت من
با تو,همیشه با تو,برای تو,زیستن.
شب,آن چنان زلال,که می شد ستاره چید!
دستم به هر ستاره که می خواست می رسید!
نه از فراز بام,
که از پای بوته ها
می شد تو را در آینه هر ستاره دید!
در بیکران دشت
در نیمه های شب
جز من که با خیال تو می گشتم
جز من که در کنار تو,می سوختم غریب!
تنها ستاره بود می سوخت.
تنها نسیم بود که می گشت.
من کوچ خواهم کرد
تا رفیع ترین قله خورشید
تا سپید ترین جاده امید
تا عمیق ترین لحظه های نیایش
آنجا که دیوار ها فاصله نیندازند
و کوچه ها نشان از غربت در دل نداشته باشند
آنجا که آسمانش آبی ست
شب هایش مهتابی ست
و عشق بیداری ست
آنجا که دوستی ابدی ست
و زندگی پُر ز معنی است
جایی که در آن
روی گلبرگ سرخ گونه دلم
جای پای باران خالی ست
زندگی را جشن بگیر دیروز رفته است فردا شاید هرگز نیاید
تنها چیزی که داری همین لحظه حال است..
پس الان زیباترین لحظه است
دو فرشته مسافر در منزل خانواده ثروتمندی توقف کردند تا شب را در آن جا بگذرانند
آن خانواده گستاخی کردند و اجازه ندادند شب را در مهمانخانه داخل عمارت بگذرانند بلکه به آنها فضای کوچکی از زیر زمین خانه را اختصاص دادند
همان طور که فرشته ها مشغول آماده کردن بستر خود روی زمین سخت بودند فرشته پیرتر سوراخی در دیوار دید و روی آن را پوشاند فرشته جوان تر علت را پرسید و او گفت ((چیز ها همیشه آن طوری نیستند که به نظر می رسند))
شب بعد فرشته ها به خانه زوج کشاورز بسیار فقیر اما مهمان نوازی رفتند پس از صرف غذای مختصری که داشتند آن زوج رختخواب خودشان را در اختیار فرشته ها قرار دادند تا شب را راحت بخوابند
صبح روز بعد فرشته ها آن زن و شوهر را گریان دیدند تنها گاوشان که شیرش تنها ممر در آمدشان بود در مزرعه مرده بود
فرشته جوان تر به خشم آمد و به فرشته پیرتر گفت چه طور اجازه دادی چنین اتفاقی بیفتد؟
مرد اولی همه چیز داشت با این حال تو کمکش کردی خانواده دومی چیزی نداشتند اما همان را هم با ما تقسیم کردند و با این هال تو گذاشتی گاوشان بمیرد
فرشته پیر تر پاسخ داد ((چیزها همیشه آن طوری نیستند که به نظر می رسند))
( شبی که ما در زیر زمین آن عمارت بودیم متوجه شدم که در سوراخ دیوار طلا پنهان کرده بودند از آن جا که صاحب خانه طماع و بخیل بود و مایل نبود ثروتش را با کسی شریک شود من سوراخ را بستم و مهر کردم تا دستش به آن طلا نرسد)
شب گذشته که در رختخواب آن کشاورز خوابیده بودیم فرشته مرگ به سراغ همسرش آمد من در ازا گاو را به او دادم
((چیزها همیشه آن طوری نیستند که به نظر می رسند))
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت....
دبیر زیست:عشق مرزی است که میکروب آن از راه چشم وارد بدن میشود
دبیر شیمی: عشق تنها اسیدی است که در قلب اثر دارد
دبیر دینی: عشق یک محبت الهی است که خداوند برای بنده گانش هدیه کرده است
دبیر ریاضی: نسبت عشق به بدن مثل نسبت خون است به بدن
دبیر فیزیک: جوان مانند آهن ربایی است که هر عشقی را به طرف خود جذب میکند
دبیر ادبیات: عشق باید مثل عشق لیلی و مجنون پاک باشد
دبیر ورزش: عشق یک توپ فوتبال است که به دروازه هر قلبی اصابت میکند
دبیر تاریخ: عشق تنها پادشاهی است که در تمام قرن ها بر دل ها حکومت کرده
ندانم این نسیم بال بسته
چه خواهد کرد با جان های خسته
پرستو می رسد غمگین و خاموش
![]()
دریغ از آن بهاران خجسته!

